|
باران عاشقتم خداااا
| ||
|
هرگز داشته هايتان را دست كم نگيريد
![]() [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:15 ] [ فائزه ]
پروردگارا میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینا رو با عدالت بین ما تقسیم کنی ؟ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی ؟بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی دو تا پس گردنی محکم هم می زنه به سومیبچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیه ملا ؟ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده
****************************************
برای تا ابد ماندن باید رفت
... گاهی به قلب کسی ... گاهی از قلب کسی...
**************************************
می خواستم به شما بگویم : سلاماما
شما سریع رد شدیدمی خواستم بگویم:حال شما
چطوره؟اما شما به من نگاه نکردیدمی خواستم
بگویمحال من خوب نیستاما شما دیگه رفته
بودید...برای همین هیچ چیز به شما نگفتمفقط پوست
موزم را زیر پایتان انداختم...تا زمین بخورید و یک
لحظه بایستیدشاید این بار مرا ببینید...!!
شل سیلور استاین
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 22:31 ] [ فائزه ]
این
ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش
رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟" زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!" مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه" مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم" و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست." و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: "قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..." تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 22:29 ] [ فائزه ]
سلام دوستان از همه ی شما بابت بازدید از وب و نظرات قشنگتون ممنونم یک درخواست ازتون دارم و این که لطفا به وبلاگ زیر سر بزنید و نظر بذارین مطمئنم پشیمون نمی شین با تشکر از همه ی شما [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 20:27 ] [ فائزه ]
پر است خلوتم از ياد عاشقانه او *** گرفته باز دل کوچکم بهانه او نسيم رهگذر اين بار هم نياورده *** به دست قاصدکي نامه يا نشانه او مسافران همه رفتند و باز جا ماندم *** کدام جاده مرا مي برد به خانه او در اشتياق زيارت به خواب مي بينم *** کبوترانه نشستم بر آستانه او منو دوبال شکسته، من و دودست نياز *** چگونه پر بکشم سمت آشيانه او؟ غروب ابري پاييز مي چکد در من *** پرم ز هق هق باران کجاست شانه او؟ ![]()
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:4 ] [ فائزه ]
قرارمان باران بود
ساعت دلدادگی
کنار عشق
یادت هست ؟
من آمدم
باران هم
و رنگین کمان
برای عشق
تمام قطره ها را
در انتظارت قدم زدم
و خیابان را
تا تمام شهر
به جستجوی تو بودم
تو امّا نیامدی
نمی دانم اشک بود یا باران
چیزی بر گونه ام سر می خورد
و روی کفش هایم می چکید
که می گفت
تو در خواب من جا مانده ای
و من
...
چشم هایم را
به ملاقات آورده بودم
همیشه
این گونه از رؤیای تو
تنها
به خانه بر می گردم
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 12:35 ] [ فائزه ]
می روی و نمی دانی چشمانم منتظر می مانند آن قدر که تویش علف سبز شود... « فائزه»
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 15:39 ] [ فائزه ]
متن از خودم: الگوی انتظارت را می کشم و آن قدر چشم به راهت می دوزم تا روز دیدارت را وصله ی زندگی ام کنم...
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 15:34 ] [ فائزه ]
دوستان عزیز سلام می دونم که خیلی دیر به دیر می یام ولی هیچ وقت وبلاگ عزیزمو فراموش نمی کنم و هیچ وقت هم در این جا رو تخته نمی کنم خب بعد از یک ماه اومدم ولی با یک تصمیم بازدیدکنندگان گرامی ممکنه بدونند که من یه وبلاگ دیگه به اسم تقدیم به خدای خوب و مهربونم دارم که خیلی وقته آپدیت نشده با توجه به این که واقعا فرصت آپدیت کردن هردو تا وبلاگو با هم ندارم و این که مطالب تو اون وب کم تره چون همه ی مطالبشو باید از خودم بنویسم تصمیم گرفتم هر دو تا وب رو یکی کنم یعنی مطالب اون یکی رو تو همین بنویسم این طوری راحت تر می تونم مدیریت کنم پس از این به بعد باید منتظر نوشته های خودم هم توی این وبلاگ باشن الان یکی دو تاشو می نویسم منتظر نظراتتون هستم البته امیدوارم به خاطر اسم اون یکی وبم این کارمو دلیل بر بی احترامی من به خدای خوب و مهربونم ندونید چون می دونید که مهم نیته الاعمال بالنیات هیچ آداب و ترتیبی مجوی هرچه می خواهد دل تنگت بگوی پ ن: لازمه یه چیزی رو اضافه کنم افرادی که دوست دارند مطالب تو اون وبمو بخونند من حذفش نمی کنم و با اسم تقدیم به خدای خوب و مهربونم تو این وبلاگ لینک شده می تونید سر بزنید که البته خوشحال می شم و اگر نظری هم در مورد مطالبش دارین تو همین وبلاگ واسم بنویسید ممنون
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 15:32 ] [ فائزه ]
سلام من باید 4 دی می اومدم و تولد وبلاگمو تبریک می گفتم ولی متاسفانه امتحانات مجال همچین کاری رو بهم نداد و من مجبورم الان تبریک بگم بنابراین اول از همه به مناسبت اربعین این روز و شهادت سید الشهدا امام حسین (ع) را تسلیت می گم و دعا می کنم که اون دنیا خود امام حسین دستمون رو بگیرن و بعد هم تولد 5 سالگی وبلاگمو تبریک می گم وبلاگ قشنگم باران جونم تولد 5 سالگیت مبارک ایشالا که صد ساله بشی تبریک دست خالیه مرا با سخاوت بی حدت پذیرا باش هرکسی دوست داره می تونه تو قسمت نظرات تولد بارانمو تبریک بگه مرسی از همتون
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:10 ] [ فائزه ]
|
||