تبليغاتX
باران

واژه های بارانی

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد ...

و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسام  می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


ميلاد هشتمين اختر تابناك امامت و ولايت امام رضا (ع) مبارك

میرسم از صحن جمهوری چشمان دلت

تا ضریح سبز گیسوی پریشان دلت

میرسم از غربت چشمان باران خورده ام

کوه بکوه منزل به منزل تا خراسان دلت

بی پناهم خسته ام مولای من

کم از اهو نیستم آقا به قربان دلت

کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت

در میان دفتر سرخ شهیدان دلت

باز می لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت

امام رضا


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت


انسان از ديدگاه دكتر علي شريعتي

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
 
دسته اول 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

دسته دوم 

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

دسته سوم 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

دسته چهارم 
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
 


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 22:14 موضوع | لینک ثابت


خداوندا

خداوندا !

 

اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم ،

 

 هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه  در  دل  دارم

 

يک جمله بيش نيست: دوستت دارم .

(( ويکتور هوگو ))

 


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت


خداي من

خداي من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....

اشك


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


زیرشلواری در اصفهان

چرخه زیر شلواری در اصفهان
 

همه شماها قضیه زیر‌شلواری اصفهانی‌ها رو می دونید. یه زیر شلواری با خطوط راه راه بعضاً آبی- سفید یا سیاه – سفید. ولی آیا هیچ کدوم از شما تا به حال از خودتون پرسیدین بعد از عمر 5 الی 10 ساله این زیر‌شلواری‌های عزیز (این میانگین فقط در اصفهان دیده می شود) چه به سرشون میاد ؟

 

بعد از بررسی نتایج بدست اومده از سازمان بازیافت معلوم شد که هیچ موردی مبنا بر وجود چنین زیرشلواری‌هایی در زباله‌های اصفهان گزارش نشده است و طبق قانون بقای جرم نباید این اجسام نابود شده باشند. جواب این پرسش را می توان در تغییر کاربردی این زیر شلواری‌ها جستجو کرد

 اولاٌ باید اصل علمی مهم زیر را پذیرفت

 "در اصفهان زیر شلواری نابود نمی شود بلکه از حالتی به حالت دیگر در می‌آید"

بنابراین نتایج زیر صادق است

اگر متوسط عمراستفاده را 7 سال فرض کنیم بعد از 7 سال این زیرشلواری ها تبدیل به شرت می‌شوند

دو لنگه باقیمانده از شلوار به سه قسمت تقسیم می‌شود: یک قسمت تبدیل به پارچه نظافت (به قول اصفهانیش همون کهنه" کُنه")، یک قسمت تبدیل به دستگیره برای بلند کردن اجسام داغ در آشپزخانه و قسمت آخر تبدیل به روکشی برای در قابلمه می‌شود

لازم به ذکر است که شیء بوجود آمده در قسمت اول اگر تا پایان عمر کارایی داشته باشد که فَبِها... اگر بنا به هر دلیل عمر مفید خود را از دست داد سرنوشتی مشابه بند دوم در انتظارش است

                                                    



 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


باز آي ...

امروز مي خوام يه شعر قشنگ از حافظ كه خيلي دوسش دارم رو بنويسم اميدوارم شما هم خوشتون بياد اين شعرو تقديم مي كنم به ...

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده كه در ميكده ي عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك

جهدي كن و سر حلقه ي رندان جهان باش

دلدار كه گفتا به تو ام دلنگرانم

گو مي رسم اينك به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

اي درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباري ننشيند

اي سيل سرشك از عقب نامه روان باش

حافظ كه هوس مي كندش جام جهان بين

گو در نظر عاصف جمشيد مكان باش


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


چرا...

چرا هيچ كس براي وبلاگم نظر نمي ذاره انگار كسي دوست نداره چترشو زير بارون ببنده اگه اين طوريه من در وبلاگمو تخته كنم


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


مناجات خمسه عشر

بسم اللله الرحمن الرحيم

مناجات اول

خدايا خطا و گناهان مرا لباس خواري و ذلت پوشانيده و دوري تو جا مه ي عجز و بينوايي بر تنم انداخته و جنايت بزرگ مرا دل مرده ساخته تو

 اي خدا از رجوع به لطف و كرمت باز اين مرده دلم زنده گردان اي مقصد و مقصود و مطلوب و آرزوي من قسم به عزتت كه من كسي كه گناهانم را ببخشد غير تو نمي دانم و آن كه درهم شكستگي هاي امورم را جبران كند جز تو نمي بينم

من با آه و ناله خضوع به درگاهت آمده ام و به خواري و مذلت به سويت رو آورده ام پس اگر تو مرا از در براني ديگر به كه روي آورم اگر تو مرا رد كني به كه پناه برم پس آه از تأسف و حسرت خجلت و افتضاح من و واي از انوده و غم مصائب و كردار زشت من از تو درخواست مي كنم اي بخشنده ي گناه بزرگ و اي جبران كننده ي هر شكسته استخوان كه ببخشي گناهان مهلك خطرناكم و بپوشان زشتي هاي پنهاني فضاحت آورم و مرا در عرصه ي قيامت از نسيم خوش عفو و عنايتت جدا مساز و از نيكويي بخشش و پرده ي پوشش محرومم مگردان

خدايا سايه ي ابر رحمتت را بر سر گناهان من بينداز و باران لطف و محبتت را بر عيوب و پليدي هاي اعمال بباران

خدايا آيا بنده ي گريخته به جايي جز به درگاه مولايش رجوع تواند كرد يا از خشم و غضب مولايش غير او احدي حمايتش تواند نمود

خدا يا اگر پشيماني از گناه توبه است قسم به عزتت كه من از پشيمانانم و اگر استغفار و طلب آمرزش كردن موجب محو گناه است من از آمرزش طلبانم تو را سزد كه عتاب كني تا باز خشنود گردي

خدايا قسم به قدرتت بر من كه توبه ام بپذير و به حلمت بر عصيانم كه از من درگذر و به علمت بر احوالم كه با من به رفق و محبت نظر فرما خدايا تويي كه دري از عفو و بخششت به روي بندگان باز كردي و نامش توبه نهادي و فرمودي اي بندگان به درگاه من به توبه با حقيقت باز آييد پس عذر آنكه از اين در كه باز كردي غافل است چه خواهد بود

اي خدا اگر گناه از من زشت است عفو از تو زيباست اي خدا من اولين بنده نيستم كه گنه كرده از او تو درگذشتي و به در گاه كرمت آ‌مد و به او احسان كردي اي دادرس پريشان دلان اي برطرف كننده ي غم و رنج و زيان اي بزرگ احسان اي آگاه از سر بندگان اي نيكو پرده پوش بر گناهان جود و رحمت نامنتهاي تو را به سوي تو شفيع مي گردانم و به جناب تو و مهربانيت توسل مي جويم پس دعايم مستجاب كن و از اميدي كه به لطف تو دارم محرومم نگردان و توبه ام قبول فرما و خطاهايم به كرم و رحمتت محو گردان

اي مهربان ترين مهربانان


 

نوشته شده توسط يه قطره بارون به نام فائزه در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت