تبليغاتX
باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست


سلام دوستان ديروز تولدم بود

جاتون خالي

 جشن نگرفتم ولي كلي خوش گذشت

به همين مناسبت تولد خودم رو در وبم جشن مي گيرم و اين عكسا رو براي همين مي ذارم

balao01.gifbolo05.gif

راستي اين كارت پستال و عكس كيك رو هم راسخون برام فرستاده

L_eefd7e6e-97f1-4c2f-83b3-a382775458ed.jpg

0bfb9b87-6c3b-41f0-9293-09db2d927f31.jpg

 





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 17:37 روز جمعه بیستم آذر 1388
دسته بندی :




آهنگری پس از گذراندن دوران جوانی پر از شر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، از هيچ كمكي هم دريغ نكرد. اما با تمام پرهیزگاری و كارهاي خوبش، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد، بنابراين طاقت نياورد رو به آهنگر كرد و پرسيد: واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی و خداپرستي، هیچ چیز بهتر نشده بلكه بدتر هم شده.!
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: چند لحظه اي مكث كرد چرا كه او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده. شاید هم فهمیده بود و میدانست دارد چکار میکند.
اما نمی‌خواست دوستش بدون اينكه پاسخي دريافت كند از آنجا برود، پس شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. آهنگر  اينگونه پاسخ دوستش را داد كه:
در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، گاهی هم به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

12533003221.jpg





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 19:40 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388
دسته بندی :




روزی‌ که‌ دیدمت‌

 

تمام‌ِ نقشه‌هایم‌ ،

 

تمام‌ِ پیش‌ْبینی‌هایم‌ را پاره‌ کردم‌ !

 

چون‌اسبی عرب‌ ،

 

باران‌ِ تو را پیش‌ از خیس‌ شُدن‌ بو کشیدم‌ !

 

صدایت‌ را

 

ـ پیش‌ از آن‌ که‌ لَب‌ واکنی‌ ـ شنیدم‌

 

وَ بافه‌های‌ گیسَت‌ را گشودم‌

 

پیش‌ از آن‌ که‌ ببافی‌شان‌ !

 

چشمانت‌ شب‌ِ بارانی‌ست‌

 

که‌ کشتی‌ها در آن‌ غرق‌ می‌شوند

 

وَ تمام‌ِ نوشته‌های‌ مرا

 

در آینه‌ای‌ بی‌خاطره‌

 

بَر باد می‌دهند !

******************

 

چه‌قدر به‌ تو محتاجم‌ !

 

هنگامی‌ که‌ فصل‌ِ گریه‌ می‌رسد،

 

چه‌قدرها که‌ باید پی‌ِ دستانت‌ بگردم‌

 

در خیابان‌های‌ شلوغ‌ُ خیس‌...

 

گُل‌ِ یاس‌ِ دفترِ من‌ !

 

دردِ دل‌ْانگیزُ

 

عشق‌ِ عظیمم‌ !

 

****************

دوستت‌ دارم‌ُ

 

با تو لج‌ْبازی‌ نمی‌کنم‌ !

 

مانندِ کودکان‌،

 

سَرِ ماهی‌ها با تو قهر نخواهم‌ کرد:

 

ماهی‌ِ قرمز مال‌ِ تو،

 

ماهی‌ِ آبی‌ مال‌ِ من‌...

 

هر دو ماهی‌ مال‌ِ تو باشدُ

 

تو مال‌ِ من‌ !

 

من‌ شاعرم‌ُ تنها ثروتم‌

 

دفترِ شعرهایم‌

 

وَ چشمان‌ِ زیبای‌ توست‌ !

 

****************

 

اگر نشانی‌اَم‌ را بپُرسند،

 

 

می‌گویم‌:

 

تمام‌ِ پیاده‌روهای‌ جهان‌!

 

اگر گُذرنامه‌ بخواهند،

 

چشمان‌ِ تو را نشانشان‌ می‌دهم‌ !

 

می‌دانم‌ که‌ سفر کردن‌ به‌ دیارِ چشمانت‌،

 

حق‌ِ طبیعی‌ِ تمام‌ِ مَردُم‌ِ دُنیاست‌ !





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 19:34 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388
دسته بندی :




خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* " همیشه روشنه " خدا رو دوست دارم چون به همه *پی ام ها* " جواب میده " خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو "سند توآل نمی كنه " خدا رو دوست دارم چون هیچ كسی رو " ایگنور نمی كنه



نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 20:39 روز شنبه سی ام آبان 1388
دسته بندی :




بسم الله الرحمن الرحیم

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

به نقل از وبلاگ روح و رو





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 20:39 روز شنبه سی ام آبان 1388
دسته بندی :




خدایا در زندگی هر گز از یاد نمی برم
گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را به من عطا كردند.
اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی!
خدایا !اگر با من باشی
چه كسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟
خدایا چنان نزدیكی كه نمی توانم ببینمت
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما من آن را نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بی پرده جمال تو را بشنوم
مرا بیاموز که پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناه گاهم به تو رو كنم!!!





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 22:30 روز یکشنبه هفدهم آبان 1388
دسته بندی :




نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد ...

و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسام  می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 18:8 روز جمعه پانزدهم آبان 1388
دسته بندی :




میرسم از صحن جمهوری چشمان دلت

تا ضریح سبز گیسوی پریشان دلت

میرسم از غربت چشمان باران خورده ام

کوه بکوه منزل به منزل تا خراسان دلت

بی پناهم خسته ام مولای من

کم از اهو نیستم آقا به قربان دلت

کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت

در میان دفتر سرخ شهیدان دلت

باز می لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت

امام رضا





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 16:0 روز جمعه هشتم آبان 1388
دسته بندی :




دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
 
دسته اول 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

دسته دوم 

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

دسته سوم 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

دسته چهارم 
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
 




نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 22:14 روز یکشنبه سوم آبان 1388
دسته بندی :




خداوندا !

 

اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم ،

 

 هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه  در  دل  دارم

 

يک جمله بيش نيست: دوستت دارم .

(( ويکتور هوگو ))

 





نویسنده : يه قطره بارون به نام فائزه ; ساعت 16:44 روز سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
دسته بندی :




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس